خرید بک لینک
 یک آدم بزرگ که بچه شده... قهر میکند...خشن است و سخت... سنگین می شود و بی حوصله...آدم ازت می ترسد و فکر میکند دیگر رابطه اش با تو تمام شده....آنقدر محکم ادامه میدهی که آدم بیقراری و بیتابی را رد میکند و باورش میشود دیگر نیستی...آن وقت انگار خیالت راحت شود که تنبیه به حد کفایت شده، تمام میکنی ماجرا را...همیشه جوری سخت میگیری به آدم که ندیده هم جای ضربات تازیانه را حس میکند...گذاشتم پای احوال جدید، که در دلت دادگاهی برگزار کردی بی حضور دو طرف و متهم را کردی مجرم و یک تنه حکم صادر کردی و بعد لباس قاضی درآوردی و به پوشش مامور اجرای حکم درآمدی...گذاشتم پای نازکی دلت در این حال، که اینقدر سخت دل شدی...+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 9:29&nbsp توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:35

نامه به کودکی که هرگز زاده نشد :

پسرم ، مادر بزرگت اجازه نداد با پدرت ازدواج کنم ....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 11:22&nbsp توسط بانو  | 

برچسب: نویسنده: غزل کاظمی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 2:35

صفحه بندی